|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از عليرضا قربانی :: 2 هرکی يادش نباشه ولی من يادمه... ايام عيد سال 81 بود که سريال قشنگ و تاثيرگذار شب دهم پخش شد و اون ترانه خيلی خيلی قشنگش که هميشه منو مست ميکرد... اين غزل هم تو قسمت آخرش دکلمه شد... يک شب دلی به مسلخ خونم کشيد و رفت ديوانه ای به دام جنونم کشيد و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت تا از خيال گنگ رهايی رها شوم بانگی به گوش خواب سکونم کشيد و رفت شايد به پاس حرمت ويرانه های عشق مرهم به زخم فاجعه گونم کشيد و رفت ديگر اسير آن من بيگانه نيستم از خود چه عاشقانه برونم کشيد و رفت _________________________________ اينم متن خود ترانه ست که از خود آقای قربانی هستش که خونده، میتونين ترانه رو از منوی گوشه بالا سمت راست، تو آهنگای وبلاگ انتخاب کنين و گوش کنين: مرز در عقل و جنون باریك است كفر و ایمان چه به هم نزدیك است عشق هم در دل ما سردرگم مثل حیرانی و بهت مردم گیسویت تعزیتی از رویا شب طولانی غم تا فردا خون چرا در رگ من زنجیر است زخم من تشنه تر از شمشیر است مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی عشق تو پشت جنون محو شده هوشیاریست نگو سهو شده من و رسوایی این بار گناه تو و تنهایی و آن چشم سیاه از من تازه مسلمان بگذر بگذر از سر پیمان بگذر میل دیوانه به دین عشق تو شد جاده شك به یقین عشق تو شد مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از مريم آريان :: 2 داشتم از دانشکده برق ميگذشتم که توی بورد بسيج اينو ديدم... اصلا تعجب کرده بودم... بهتم زده بود... خيلی کيف کردم خيلی زياد... وااااااااای مزيم، الان ديگه بچه ش راحت 6 ماه رو داره... چه زود ميگذره اين زمان لامصصصصب... هر کی ديدش حتما سلام منو بهش برسونه... حتما حتما حتما تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچه های لاغر آورد مادر برای بار آخر درد کرد و رفت و دوباره باز هم يک دختر آورد... [][][] تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچه های لاغر آورد تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد يک چندتا مهمان برای مادر آورد مردی غريبه با زنانی چادری که مهمان ما بودند را پشت در آورد مرد غريبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد... هديه ای اخر سر آورد من بچه بودم وقت بازی کردنم بود جای عروسک پس چرا انگشتر آورد دست مرا محکم گرفت و با خودش برد ديدم که بابا کم نه... از کم کمتر آورد [][][] تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد آن را برای بچه های ديگر آورد مادر برای بار آخر درد کرد و رفت و نيامد... باز اما دختر آورد.
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از علی ياری :: 2 دلم تنگ شده بود برای علی عزيزم... اينو زدم اينجا... بخونين لذت ببرين... مادر بزرگ! عکس قشنگی ست! آشناست؟... ... [-لبخند... ها... چرق! ... چه غروبی ست نه؟... -صفاست.... -فردا همين قرار همينجا قبول؟ - چشم! فردا ولی نيامده فردا ولی کجاست؟ فردا چقدر فاصله بين من و تو ريخت فردا که شور ديدن تو در تنم به پاست فردای کافه بی تو سکوتی بلند بود فردا و روزنامه پر از حرف کودتاست...] -خانم بزرگ! پرسيدم آشناست مرد؟... [چل سال قهر و حسرت و چل سال آشتي چل سال گفتگوي مدامي كه بي صداست چل سال در كنار تو غمگيم نشسته ام از عكس تو جز اين نشنيدم «خدا نخواست» دلتنگ در اسارت اين بُعدِ كوچكم اما دلم نخواست كه دور از تو … نه نخواست… !] خانم بزرگ ! پرسيدم آشناست مرد… با آن نگاه و شكل و شمايل ، زن جوان از توي عكس گفت: - و البته بي صداست – تصويری از جوانی يک مرد ناشناس در گنجه قديمی مادر بزرگهاست
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |